تبليغاتX
دست نوشته ها

دست نوشته ها

دست نوشته های یک کودک فهیم

برگی از دفتر مخاطرات! رسپینا

امروز که شنبه باشد روز اول مهر می باشد اما من به دلیل اوکچولو بودن در کلاس نمی باشم . آن ها می گویند : ما برای صفری ها جشن شکوفه ها گرفته ایم ، و وقتی چشمان گاردالوی مرا می بینند ، می گویند : منظور از صفری همان ترم اولی می باشد .

ما در جلوی سالن نیلفروش زاده می باشیم . این جا دو عدد صف می باشد که دخمل ها و پسر ها در آن به طور سوا می باشند . اما با باز شدن در سالن همه در هم می شوند . جلوی در به همه یک بسته پر از کاغذ های رنگی ﮊیگولی و یک عدد طومار و یک ظرف خوراکی می دهند . در ظرف سیب و آب آلبالو و کیک می باشد ، فقط حیف که کرانچی و آب پرتقال نمی باشد .

آن ها می گویند این یک جلسه ی توجیهی می باشد اما نمی دانم چرا دست هیچ کس بیل نمی باشد !

مجری متن ها را با تلاش بی شائبانه می خواند . چند عدد آدم با بوق و طبل صداهای چندش انگیز ناکی در می آورند ولی همه برایشان کف می زنند . یک آقایی که رام شِت می باشد روی سن می باشد . همه به مقدار زیادی به او احترام میگذارند چون او رئیس دانشگاه می باشد ، ولی اسمش خیلی بی ادبی می باشد . او به طور سه سوتی پسر خاله می شود و با ما وارد شوخی می شود . فقط کم مانده بود که بیاید جلو و لپ تک تک مان را بکشد و بگوید گوگوری مگوری . شوخی های او خیلی بی حیایانه می باشد . او می خواهد اسم دانشگاه را عوض کند و بگذارد دانشگاه دخترانه ی اصفهان از بس که دخترها زیاد می باشند و پسر ها انگشت شمار . رامشت خیلی بلا می باشد . او می گوید تا چند سال دیگر بانوان ایران زمین مردان را از این خاک بیرون خواهند کرد . همه ی دخمل ها در حال دست و سوت زدن می باشند . او به طور مشکوکی در حال به هم زدن رابطه ی مسالمت آمیز صفری ها می باشد .
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/09ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

آغاز من

وقتی که دیگر نبود / من به بودنش نیازمند شدم / وقتی که دیگر رفت / من به انتظار آمدنش نشستم / وقتی که دیگر نتوانست مرا دوست بدارد / من او را دوست داشتم / وقتی که او تمام کرد / من شروع کردم / وقتی او تمام شد / من آغاز شدم / و چه سخت است تنها متولد شدن / مثل تنها زندگی کردن است / مثل تنها مردن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

وجدان پاک

باز خیالش از هر بابتی آسوده است . عذاب وجدان برای پلنگ سیاه غریبه است . ماهی گوشت خوار در مورد درستی رفتارش تردیدی ندارد . مار زنگی خودش را بدون هیچ ایرادی قبول دارد . شغال انتقاد پذیری وجود ندارد . ملخ ، تمساح ، کرم خوک و خرمگس زندگی شان را می کنند و از این راضی اند . وزن قلب نهنگ صد پوند است اما از یک نظر سبک است . چیزی حیوانی تر از وجدان پاک در سومین سیاره ی خورشید وجود ندارد...

"ویسواوا شیمبورسکا"
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

به نام عشق

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت بنويس: يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان!

به من آموخت كه دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست...

                              

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط رسپینا  | 

در حسرت آن عطر گمشده

تقدیم به دوست گلم

بی حوصله ای . آسمان روی سرت سنگینی می کند . دهانت تلخ است و دست هایت پر از زمستان . پاهایت مثل صخره سخت شده اند . از پنجره به بیرون نگاه می کنی . به درختان رو به رو خیره می شوی . حرف هایت را مچاله می کنی و روی گرده باد می اندازی . دلت به حال خودت می سوزد .

تو تنهایی . کسی با تو حرف نمی زند . کسی زنگ در خانه ات را به صدا در نمی آورد . چلچله ای در محدوده صدای تو پر نمی کشد . در حسرت آن عطر گمشده چه شب ها که خوابت نبرده است . اما روی تپه صبح جایی برای تو نیست . کسی به تو سلام نمی کند . کسی به تو شب بخیر نمی گوید . روزهایت کش آمده اند . درست مثل دست هایت که با دره های مه آلود مماس شده اند . مه تمام تنت را گرفته است . کسی تو را نمی بیند . به دیوارها دل بسته ای . قطعه ای از رودخانه را در تنگی کوچک حبس کرده ای با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه گندم را در یک بشقاب جا داده ای تا شاید گلی به سرت بزنند . ماهی ها می چرخند و شب می شود . ماهی ها می چرخند و روز می شود اما بهار به سراغ تو نمی آید و از کنار خانه ات رد می شود . گندم های بشقاب قامتی برای ایستادن ندارند و ماهی های تنگ موج را نمی شناسند .

کمی از خودت فاصله بگیر ! لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور ! کنار دلت بنشین ! وقتی نسیم نارنج ها را به حرف می گیرد کلمه ها را از خودت دور کن ! بگذار باران گریه بر دامنه های روح تو ببارد !

تو دیروز خوب بودی . یادت هست ؟ کفش های بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند . جیب هایت پر از پسته و خنده بود . دفتر مشق تو بوی آب می داد . بوی نان . بوی بیست ! اندوهی در کوهپایه های احساس تو پرسه نمی زد .

چرا زمستان در دهلیز دلت رخنه کرد ؟! چرا پشت پرچین پاییز پنهان شدی ؟! چرا با آینه صمیمی نشدی ؟!

پلک هایت را شانه بزن ! هنوز وقت هست . می توانی یک بار دیگر بهار را ببینی . بگذار بنفشه ها و یاسمن ها دورت را بگیرند ! بگذار صدای قناری ها روی تنهایی تو ببارد !

بهار آمده است . دلت را آب و جارو کن ! یقین دارم این بار به خانه ات می آید و تو مثل گیلاس ها زیبا می شوی . 

                                                                                                رسپینا دختر پاییزی

     

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط رسپینا  | 

افتتاحیه

گوش کن !

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را .

                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/31ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط رسپینا  |